روزگاری شاعری بودم ولی …

روزگاری شاعری بودم ولی، یک روز که خیلی غمگین و دلشکسته بودم همه کاسه کوسه ها را سر شعر شکستم. شعر با من قهر کرد و رفت و از آن روز به بعد من ماندم و سکوت، من ماندم و خاموشی و استغاثه به درگاه حضرت شعر…

دیروز موهایم را کوتاه کردم.

موهای بلندت را کوتاه می کنی، این در یک لحظه اتفاق می افتد. اما عادت کردن به آن زمان می برد. گویی که موهایت از شکم مادر بلند بوده اند و از همان ابتدا به اندازه اش عادت داشته ای. کوتاهشان که می کنی اما زمان می برد تا به آن عادت کنی. در چرخاندن […]

پاسخ به ایوب

یونگ روانشناس شهیر سوئیسی، در کتاب پاسخ به ایوب در تلاش است تا رفتارهای غیرمتعارف از منظر بشری یهوه را در قبال پیامبر صبور و با وفای قوم یهود، ایوب توجیه نماید. پائولو کوئیلو نیز در کتاب کوه پنجم چنین تلاشی را در رابطه بین یهوه و ایلیای نبی دارد. ایوب در مقابل تمامی مصائبی […]

بازیچه چوگان هستی

خدا وقتی که آدم را نوشته به خط شکلهای عامیانه برای روز میلاد نخستین به دستش هدیه ای داد از میانه بهشت عدن و باغ سبز طوبی تفرجگاه آدم جاودانه ولی حق ناشناس آدم در آن دم طلب می کرد میلش سیب و دانه فزون خواهی برایش آتشی شد که از کف داد، در دم […]

راننده تاکسی

از پنجره بیرون را نگاه کردم، برگهای زرد درختان چنار مانند کفپوشی زیبا، کوچه را فرش کرده بودند. برگها چنان تسلیم آغوش کوچه بودند که دانستم شب قبل باران خوبی باریده است. آسمان دوباره آبی بود مثل سالهای بچگی و کوهها مانند شیرینی ای بودند که رویش پودر قند پاشیده باشند، همانقدر شیرین، همانقدر چشم […]

کاکتوس ها

جایی خوانده بودم که کاکتوس ها باید سرمای پاییز و زمستان را ببینند تا در بهار و تابستان رشد خوبی داشته باشند و گل بدهند. امروز عزمم را جزم کردم و کاکتوس هایم را درون جعبه ای چیدم، دورشان کیسه ای نایلونی کشیدم تا حالت گلخانه را شبیه سازی کنم و آنها را توی راه […]

کیمچی

امشب هم کیمچی درست کردم و هم کلم ترش. خوردنی های تخمیری چیز خوبی هستند، مخصوصا وقتی یک دوره طولانی آنتی بیوتیک مصرف کرده باشی. آخر میدانی، اشرف مخلوقات همه چیزش دست باکتری های ساکن روده بزرگش است. تازگی ها شنیده ام که میزان و تنوع میلیاردها باکتری ساکن روده هامان، حتی خلق و خوی […]

مدل

مدل

می ایستد رو به رویم هروقت که شعر نقاشی می کنم با سری بلند از غرور، و کلاهی از پر ناز خود را مدل همیشگی شعرهایم می داند قلم که به دست می گیرم رام می شود! این آخرین ترفند من است حالا برای هر کس که شعر نقاشی می کنم. ۱۳۸۳/۱۰/۰۳

دست نوشته

بروی دفتر قلب من انگار خطوط آشنایی نقش بسته کسی خودکار در دستش گرفته و پشت میز چشمانم نشسته چه شور و اشتیاقی در سرش داشت که دستش از نوشتن نیست خسته تمام صفحه های دفترم را نوشته، پاره کرده، دسته دسته و روی جلد قرمز رنگ دفتر زده امضا و آن را زود بسته […]

شهریار کوچک

شهریار کوچک

غروب، یا شب پنجشنبه ای زمستانی هوای دیدن شخصی، خودت که می دانی عجیب در دل من گر گرفته و من در این هوای داغ بشر سوز داغ، زندانی شبی، شهاب بزرگی از آسمان رد شد در آن شب زیبای از شهاب بارانی یک پاره از تن کدام ستاره نمی دانم! ولی از شعله باری […]

شعرهای خیس

اولین بار که دستانم را فشردی؛ یادت هست؟ خورشید در دستان تو بود و دنباله هزاران ستاره در دست های من! دستت که به دستم رسید سیل جاری شد… و از آن روز تا کنون هنوز هم شعرهای خیس می چکد از دست های من